من نبودم و تو بودی ،بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی ،حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم ،هر روز، هر لحظه، هر آن و دم به دم هستی، ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمی بینمت ،
ببخش تمام نادانیها و نفهمی ها و کج فهمی هایم را،
اعتراض ها و درشتیهایم را ، و هر آنچه را که آزارت داد .
دستانت را می بوسم و پیشانیت را ،که چراغ راه زندگیم بودی و هستی و خواهی بود ،خاک پایت هستم تا هست و نیست هست .
قدر پدرت رابدان...
اگر ندانستی، زمانش ک بگذرد حسرتی میشود در دلت... یک عمر دلت را مهمان حسرت های کنار پدر بودن رو حس میکنه...
بهنام#
برچسب:
نویسنده: بهنام فلاح