شیرین ترین روز زندگیم
امروز میخوام شیرین ترین روز زندگیم رو اینجا ثبت کنم اما قبلش یه توضیح برای مخاطبای گلم که منو نمی شناسند بدم من یه دختر خاله دارم که بدجور دلم پیشش گیره و بین روستای من و دختر خاله ام 50 ، 60 کیلومتر فاصله است و خاکی و کوهستانی ، خواهر برادرای ناتنیم هم تو اون روستان هستن حالا اینا رو گفتم بریم سراغ اصل مطلب
یه روز ظهر ساعتای 12 ،1 بود با خودم خلوت کرده بودم و به داشته هام و نداشته هام و بدبختی و خوشبختی و چکار میخوام بکنم و چکار نمیخوام بکنم و ... فکر میکردم و حسابی با خودم خلوت کرده بودم که با صدای زنگ گوشیم از تو رویا اومدم بیرون اسم ابجیم که رو گوشیم دیدم چندین حس ( خوش حالی ، تعجب ، دلشوره و ....) تو وجودم پیچید گوشی رو جواب دادم بعد از سالمو احوال پرسی گفت الان پیش دختر خاله امه و دختر خالم میگه هیچ علاقه ای بهم نداره ( چند وقتی بود که رفته بودم خواستگاری ولی به دلایلی مثل کم بودن سنم و دانشجو بودنم و ... نه خودش ، نه خونواده اش بهم جواب درست حصابی نمی دادن) و جوابش منفیه یه لحظه اصلا هنگ کردم که چی بگم اصلا نمیتونستم باور کنم گفتم باور نمیکنم تا از خودش نشنوم گفت الان گوشی رو میدم به خودش از خودش بشنو یه نه ضیعیف تو گوشی پیچید که دنیا رو سرم خراب شد گوشی رو پرت کردم یه گوشه نمی دونستم چکار کنم دلم میگفت برو اونجا عقلم میگفت بری چکار ؟ خلاصه حرف دلمو گوشکردم و عزم رفتن کردم حالا اینکه چه بهانه ای برای مامانم اوردم که این موقع ظهر کجا میخوام برم و چکار دارم بماند موتور و برداشتمو حرکت ، مسیر که همیشه یک ساعت و نیم میرفتم اگه مشکلات بین راه نبود یه ساعته میرفتم واما در بین راه
یه 20 کیلومتری که از خونه دور شدم دیدم ای داد بیداد گوشیم یادم رفته با خودم گفتم گوشی میخوام چکار میرم فردا برمی گردم اینقد تو فکر بودم که اونجا چی بگم و با خودم کلنجار میرفتم که اصلا نمیفهمیدم چه جوری دارم میرم یه دفعه به خودم اومدم دیدم 5 متری پیچم و سرعت هم زیاد زدم رو ترمز و گردن موتور و کج کردم به امید اینکه بخوره زمین و نره ته دره خدا رو شکر یه متری که بره تو دره خورد زمین ، یه 30 ثانیه گیج بعد زمین خوردن بودم بعدش بلند شدم بدون اینکه نگاه کنم ببینم موتور سالم هست نیست موتور و بلند کردمو حرکت ولی خیلی دور نشده بودم که موتور خاموش شد بله بنزین تموم کردم حالا مگه تو این بیابون کسی رد میشد یه ساعتی نشستم تا یه موتوری اومد یه لیتری بنزین بهم داد تشکر کردم نکردم گازشو گرفتم و دِ برو که رفتیم وقتی رسیدم دیگه ساعت 4 شده بود با همون سر و وضع داغون مستقیم رفتم خونه خالم اینقد وضعم داغون بود که خالم تا منو دید فهمید چیزی شده ولی هر چی پرسید چی شده گفتم هیچی دختر خالم هم رفته بو مدرسه و تا ساعت 6 مرخص نمی شد حالا مگه این دو ساعت می گذشت مدام با خودم فکر میکردم چی بهش بگم و به نتیجه نمی رسدم و هر چی ساعت به 6 نزدیک تر میشد استرس منم بیشتر میشد بالاخره ساعت 6 شد و داشتم جمله هام جمع بندی میکردم که بهش بگم که اومد و هرچی جمله بود پر شد تنها تونستم بگم چرا ؟ اونم حال منو دید حول شد و حرف دلشو زد و این جمله هیچ وقت از یادم نمیره ( همش شوخی دِن مَه خیلی خاطِرت مَی خیلی بِشتِ از .....) اون قدر اون لحظه حال خوشی داشتم که نفهمیدم جمله اش رو چطور تموم کرد انگار تو اسمونا بودم واقعا لحظه ی قشنگی اون لحظه ای که برای اولین بار عشقتت بهت بگه دوستت داره و این طور شد که روزی که فکر میکردم بدترین روز عمرمه تبدیل به شیرین ترین روز زندگیم شد و همش رو مدیون ابجیم هستم
این خاطره،فقط فقط یکی از خاطره های 4ساله منه...
به امید رسیدن ب ارزو ها....
http://matlabvasms.parsiblog.com/ =منبع
برچسب:
نویسنده: بهنام فلاح